بنام خدا
مقالهي زيرشامل قانون كپي رايت است ولي برداشت از آن براي استفادههاي غير تجاري با ذكر مَأخذ بلامانع است.
والسلام – مؤلف http://abolfazl-s.blogfa.com
مأخذ اشعار: كتاب خورشيد در بند – ديوان كامل سيد عمادالدين نسيمي – به كوشش محمد رضا مرعشي – انتشارات كتاب نمونه – چاپ اول – بدون تاريخ
هوالجميل
عنقاي لاهوت
اي نسيمي وقت آن شد كز دم روحالقدس
نفخهاي چون صور اسرافيل در عالم دمي
مروري اجمالي بر زندگي عارف شهيد سيد عمادالدين نسيمي
حدود هفتصد سال پيش ،همزمان با عصر حافظ، در سياهترين دوران تاريخ ايران كه تيموريان خونخوار بر ايران حكم ميراندند و از اجراي هيچ ظلم و جور و جنايتي ابا نداشتند و كسي را ياراي مقابله با ايادي و سرسپردگان آنها نبود و تمام مردم از ترس قدارهبندان بيرحم و بيپرواي حكومت تيموري در لاك خود خزيدهبودند و آشكارا به ظلم آن وحشيان بيابانگرد كه از بخت بد ، زمام امور كشور باستاني ايران را در دست گرفته بودند، تن در داده بودند و هيچ اميدي به رهائي نداشتند، مرداني ظهور كردند كه با سلاح سرخ تفكر به ميان تودههاي تحت ستم آمدند و در عرض مدت كوتاهي سراسر قلمرو پهناور تيموريان و كشورهاي اسلامي را تحتالشعاع افكار و انديشههاي خود قرار دادند و انقلابهاي عظيمي در تمام شهرها و روستاها بوجود آوردند كه نهايتاَ باعث سرنگوني تيموريان و پايان دادن به استبداد وحشيانه آنها شد و البته خود نيز در اين راه فدا شدند و به اتهام كفر و زندقه و ارتداد به فجيعترين روش كشته و سوزانده شدند. اين مردان بزگ عرصهي عشق و عرفان كه در آن زمان ، نام بردن از آنها و خواندن شعرشان مساوي با شكنجه و اعدام بود و در آن زمان ، عليرغم سادهزيستي و سعي در گمنامي ، نامي عالمگير داشتند كساني نبودند جز يك استاد و شاگرد بنامهاي نعيمي و نسيمي و پيروان خاص و عام آنها كه در تمام آباديها ،مخصوصاَ در آذربايجان ، پرچم مبارزه را به دوش كشيده بودند و بر عليه جلادان تيموري كه علاوه بر تمام ظلم و اجحافات ، حدود چهل نوع عوارض و ماليات از مردم ميگرفتند و يا به زور از انبار و انبان مردم ميربودند و حتي نواميس مردم از دست آنها در امان نبود مبارزه ميكردند.
امروزه رسم شده دربارهي هر شاعر و هنرمندي كه ميميرد ميگويند: بزرگترين شعر و هنرش، زندگياش بود، به راستي درباره نسيمي چه بايد بگوئيم؟ حيفم ميآيد كه از اين جملهي كليشهاي و لوث شده براي نسيمي استفاده كنم. او حتي بزرگتر از آن است كه او را عارف ( با معنا و مصاديقي كه در فرهنگ و ادب ما دارد) بناميم.
براي بررسي شخصيت و آثار و افكار او ناچاريم خود را در موقعيت زماني و تاريخي او قرار دهيم. روزي كه براي آگاهي دادن و تهييج مردم به منظور احقاق حق انساني و الهي خود و مبارزه با استبداد سياه و خفقان متراكم حكومت تيمور لنگ و جانشينان و ايادي خونخوار و بيرحمش هيچ راهي جز آفرينش دوبارهي انسان در «رستاخيز كلمات» نبود، آنهم نه در قالب قضيههاي فلسفي خشك و خشن و نصايح و اندرزهاي تكراري و نخنما شده، بلكه در قالب زيباترين و لطيفترين كلمات غنائي ملموس و محسوس، در قالب شعرهائي عميق و مرتفع و در عين حال ساده و صميمي و خودماني، در قالب غزل : شورانگيزترين فرم گفتگوي عشاق و دلدادگان كه هركسي يكبار آن را در زندگي خويش تجربه كردهاست، و ارائهي معشوقي جديد كه دور از دسترس نيست: يعني خود انسان كه خداوند نيز او را بعنوان خليفهي خود برگزيده و در آفرينش او به خود تبريك گفته و ملائك را به سجدهي او واداشته و هنوز هم اگر جاي واقعي خود را در كائنات بيابد مسجود ملائك و موضوع تبريك خداوند است. با اين حال، چنين موجود عظيمالشاني چرا بايد برده و بندهي درباريان ديوسيرت باشد و زير پاي آنها لجنمال شود و حتي قدرت كوچكترين اعتراضي نداشتهباشد و از اينها بدتر اينكه تمام اين پلشتيها و شوربختيها را خواست و اراده و مشيت خداوند بداند و بر آنها نيز شكر و تيمورها را دعا كند (چنانكه برخي از ارباب اديان و مذاهب او را چنين آموختهاند و رستگاري او را نيز در همين ميدانند). به همين خاطر است كه نسيمي نه فقط تحت تعقيب حكومت بلكه مورد تحقير و تكفير برخي از متيدنين نيز قرار گرفته و قرنهاي متمادي توسط حاكمين فكري بايكوت شده است. در اصل، افكار و عقائد اين اسوهي بزرگ آزادگي و آزادانديشي با مذاق هيچ حكومتي سازگار نيست چون هميشه با مطرح كردن شخصيت واقعي انسانها، آنها را به مبارزهاي دائمي (و با نشاط) بر عليه تمام طواغيت درون و برون فرا مي خواند و كلاس خودشناسي و شيطان شناسي و جهاد اكبر او را هرگز پاياني نيست، و لذا اگر بگوئيم كه نسيمي شاعر نبوده ولي از شعر بعنوان يكي از حربههاي جهاد مقدس خود بهره ميجسته بيراه نگفتهايم و اگر بگوئيم كه بزرگترين شعرش، زندگياش بوده حق مطلب را دربارهي تمام ابعاد شخصيتي او ادا نكردهايم، چون او نه خود را شاعر مي دانسته و نه مثل بسياري از شاعران گرانقدر كهن، دربار و درباريان را مدح گفته و نه تمايلي به ذكر و درج نامش در انجمنها و تذكرهها داشته است. كدام انجمن و تذكره و كاتب دولتي حاضر بوده نام يك شاعر ياغي تحت تعقيب آوارهي بدنام و تكفير شده را در ركوردهاي گينز خود ثبت و ضبط كند مگر بخاطر بدنامتر كردن او؟! او در شعر بدنبال نام و نان وصنعتگري و نوآوري نيست و فقط هدف مقدسش را بوسيلهي شعر دنبال ميكند و البته بخاطر رعايت حال مخاطب، تمام رازها و برداشتهايش را نيز نميتواند به منصهي ظهور برساند ولي در هر حال نمي تواند بي گفتار بنشيند:
منم تفسير نطق حق كه در اشيا شوم ناطق
محال است و اين و ناممكن كه بي گفتار بنشينم
من مظهر نطق و نطق حق ذات من است
وندر دو جهان، صداي اصوات من است
از صبح ازل ، هرآنچه تا شام ابد
آيد بوجود (و) هست ، ذرات من است
بدون شك يكي از معدود كتب شعري قدما كه مدح هيچ شاهي در آن وجود ندارد ديوان نسيمي است چون از دولت عشق به جائي رسيده كه تمام افلاك را غلام خود ميداند:
تا به فضل حق، نسيمي بندهي عشق تو شد
چرخ و ماه و زهره و خورشيد هستندش غلام
و اين عشق خونين و آتشين، سابقه در خاطرات ازلي او دارد. او با دلبر ازلي چنان سر و سّري دارد كه ميداند معشوق هم اين مست جام اناالحق را در عرش بر دار خواهد كرد:
من كه ز مجلس ازل، مست اناالحق آمدم
چون نزند شه ابد، بر سر عرش، دار من
ز جام عشق تو بودم خراب و مست، آندم
كه امر منشي «كن» كاف و نون به هم ميزد
به هر داغي و هر دردي كه ميخواهي بكش ما را
كه ما را نيست از عشقت، دلآزاري و بيزاري
عاشق مورد نظر نسيمي ، فردي شكست خورده و گوشه گير و سرخورده و بي مسئوليت نيست، انساني است شاداب و راضي و عصيانگر كه در هجران به وصل رسيده و دل از دو عالم بركنده و به مقصود كه «رفتن» و «نه رسيدن» است رسيده است:
خواهي كه گذر كني ز كونين
خون ميخور و جان فشان و خوش باش
پروانهي وصال حريم تو عاشقي است
كز نور شمع روي تو دارد هدايتي
دامن ترا رسد كه فشاني ز كائنات
اي عاشقي كه دامن دلبر گرفتهاي
دارد نسيمي از همه عالم ترا و بس
اي اولي كه هيچ نداري نهايتي
شادي ما، در دو عالم جز غم عشق تو نيست
زان، به نو هرساعت از عشقت، غمي ميبايدم
عشق مي بازيم با حسن و رخ خود جاودان
زانكه عاشق ما و معشوق نهان ما بودهايم
ذوق عيشي كه بدان دست سلاطين نرسد
از وصالت من درويش گدا يافتهام
از ناز و نعيم دو جهان بهره ندارد
آن دل كه سزاوار به تشريف بلا نيست
با آنكه جور حسن تو بر من ز حد گذشت
صد شكر ميكنم كه ندارم شكايتي
و نكتهي مهم اين است كه نسيمي در تمام اينگونه ابيات ميخواهد عزت نفس و مناعت طبع و كرامت انساني را به مخاطبان القا كند و ارزش وجودي آنها را به يادشان بياورد
عشق كل با نُه سپهر و چار اركان و سه روح
وان كه زين هرچار ميزايد نهان، ما بودهايم
منم سيارهي گردون، منم شش حرف كاف و نون
چرا از سير خود ، يكدم ، منِ سيّار بنشينم
چون به سرّ «كنتُ كنزاَ» ما به حق برديم راه
همچو خورشيد از دل هر ذره اي پيدا شديم
و بخاطر همين عظمت روحي است كه بعضي از اكابر ازمنه مختلف، تفكرات او را خطرناك تر از تفكرات حلاج ميدانستند. ولي واقعيت امر آن است كه آنها نه حرف حلاجها را فهميدند و نه حرف نسيميها را و يا بهتر بگويم در برابر حرفهاي ساده و بيپيرايهي اين بزرگان كه باعث تخته شدن بسياري از دكانها شدند، خود را به نفهمي زدند تا كودك تاريخ از خواب گران بيدار نشود و آسايش ظلمتگستران را نيالايد، وگرنه بقول شيخ شبستر :
روا باشد انالحق از درختي
چرا نبْود روا بر نيكبختي؟
خداوند بر شجري در طور سينا اجازت داد و او به جاي خداوند تكلم كرد، پس اشرف مخلوقات كه خداوند از روح خودش در او دميده و اسما را به او آموخته و از او ميثاق گرفته، چگونه نتواند؟
نسيمي ، غبار را از آئينه اي كه در دست مردم بود زدود و آنها را دوباره به خودشان معرفي كرد. كاري كه نسيمي كرد اين بود كه حديث «من عرف نفسه .....و كنت كنزاَ مخفيا....» را از كنج مدرسهها و خانقاهها به ميان مردم كشيد و بدون شعار دادن و غوغاسالاري حزبي و تفلسف و كلاس گذاشتن و مريد جمع كردن و نصيحت كردن خشك و خالي ، «خود» واقعي آنها را به خودشان نشان داد و همين و بس.
خودشناسي حق شناسي شد به قول مصطفي
در شناسائي نفست، «من عرف» چون رهبر است
گوهر گنج حقيقت به حقيقت مائيم
نور ذات جبروتيم كه در اشيائيم
گوهر درياي وحدت، آدم است اي آدمي
گر چو آدم سّر اسما را بداني ، آدمي
دلا با وصلش ار خواهي كه ذات متحد گردي
وجود هر دو عالم را نثار روي دلبر كن
بقيه كار را مردم ، خودشان كردند. اينكه ماشين جنگي تيمور در اوج اقتدار از كار بيفتد و حتي وليعهد او، شاهرخ، توسط مرد كپنك پوشي ترور شود و سوء قصد به جان حكام و درباريان و صاحب منصباني كه تا قبل از آن، جزو مقدسين و تابوهاي مردم بودند شايع گردد و.. و... تمام اينها را بايد از ثمرات آموزه هاي شيخ فضلالله نعيمي و شاگردش سيد عمادالدين نسيمي كه پس از شهادت استاد در بعضي موارد حتي از استاد هم تاثيرگذارتر بود دانست.آيا اين معجزهي تاريخي ثمرهي كلاسهاي انسان شناسي نسيمي كه تمام آينه ها را طوفاني كرد، نيست؟ به راستي در آن زمان كه حتي موحدين بر سر جبر و اختيار و غيره با هم درگير بودند و كتب مقدس و احاديث انبيا و اوليا را فقط براي منكوب و سركوب كردن هم بكار مي گرفتند با كدام آرمان و عقيده و تفكر و سلاحي بجزهمين نحلهي فكري نعيمي و نسيمي ميشد بزرگترين حكومت نيمهوحشي جهان را به زانو درآورد؟ براي اين سؤال هيچ پاسخي نيست مگر اينكه صورت مسئله را پاك كنيم و بگوئيم : اصلاَ چه نيازي به مبارزه بر عليه تيموريان بود كه بخواهيم راه صحيحش را پيدا كنيم؟
نهضت سربداران حروفي و استفاده رمزي از حروف و اعداد
اعتقاد به رمزدار بودن حروف و اعداد، بحثي نيست كه توسط حروفيان آغاز شده باشد، اين نظريه را در فحواي كلام معصومين (ع) و بعضي از تفاسير قرآن كريم نيز ميتوان يافت. بر اساس اين نظريه كل موجودات، و در رأس آنها ، انسانها اعداد و حروف كتاب آفرينشند و هركدام نقش و جايگاه ويژهاي در كاينات دارند و نام آنها نيز داراي اسرار و رموزي است كه از مكنونات وجودي آنها خبر ميدهد چون آفرينش كاملاَ منظم و هدفدار است و هيچ موجودي به عبث خلق نشدهاست. اين عقيده چيزي نيست كه معتقدانش را تحت پيگرد و آزار و شكنجه و اعدام قرار دهد. علت تحت تعقيب بودن حروفيه را بايد در فعاليتهاي سياسي و اجتماعي آنها جستجو كرد. آنها نه دين تازهاي آوردند و نه حرف جديدي را در مورد اسرار حروف و اعداد مطرح نمودند بلكه فقط با توجه به جاذبههاي اين موضوع و مقبوليت آن در نزد مردم، بررسي رازناك بودن حروف را گسترش دادند و انسانها را به تفكر و تدبر و تعمق در پديدههاي خلقت و علت آفرينش واداشتند و از اين طريق ، آنها را به كنكاش در مسائل سياسي و احتماعي نيز ترغيب و تشويق نمودند. شايد علت خاص اين نامگذاري در آغاز، بخاطر استفادهي اعضاي نهضت حروفيه از كلمات و اعداد بعنوان رمزهاي عملياتي و فعاليتهاي زيرزميني بوده كه بوسيلهي آن يكديگر را شناسائي ميكرده و پيامهاي رهبران خود را رد و بدل مينمودهاند هرچند اينگونه استفادههاي رمزي از كلمات و حروف و پيامهاي سربسته قبل از آنها نيز رواج داشته و منحصر به حروفيه نميشده است. لذا خلاصه كردن فعاليتها و تفكرات حروفيان را در تصوف افراطي و سر و كار داشتن با علوم غريبه و افعال عجيبه! بيشتر نوعي حقيقت گريزي و خلاص كردن خود از پرسشهاي مطروحه توسط آنها، به حساب ميآيد. سانسور شدن تاريخي افكار و فعاليتهاي سربداران حروفي (بخاطر اينكه روزي خطرناكترين دشمنان يك حكومت بودهاند) از يكطرف، و افسانه سازيها و اسطوره سازيهاي عاشقان و پيروان آنها در طول تاريخ باعث شده كه چهرهي واقعي نهضت حروفيه و رهبران آنها هميشه در هالهاي از ابهام قرار گيرد و هر تحقيق و پژوهش جديدي نيز با افسانه سازيهاي جديد همراه شود و وجود آنها را بيش از پيش مبهمتر و يا اسطورهايتر نشان دهد اما بزرگترين اسنادي كه ميتواند ما را تا اندازه اي به حقيقت نزديك كند همانا آثار مكتوب آنان و بخصوص اشعار سيد عمادالدين نسيمي است كه البته تمام حرفها را در اشعارش نزدهاست.
نسيمي يك «حروفي» است، آنهم نه يك حروفي ساده ، بلكه يك رهبر رازدان و راهگشا. او از شعربعنوان يك «رسانه و پوشش» استفاده ميكند، لذا بدون شك رازهاي بزرگي را در لابلاي سطور و حروف ديوان خود نهفته دارد كه دست غير به آن نميرسد.
با غير نميگويم سّر سخن عشقش
گر شرح رموز غيب، اغيار نداند ، به
اشعار نسيمي را صد معجزه است امّا
گر سّر يد بيضا ، سحّار نداند ، به
مُصحف حسن دلبرم، هست دو چارده ولي
سي و دو است از آنكه آن ماه دو و چهار من
از لوح روي دلبران، يك سطر حرف حق بخوان
اسرار «ما اوحي» بدان از چار و هفت و چار او
ذات اشيا با مُسّماي الف
همچو«با» با ذات حق، ملحق نگر
زخمها دارم ز عشقش بر جگر، ليكن چو ني
پيش هر نامحرمي ، نتوان به آواز آمدن
اين اسرار و رموز، هم مي تواند در باطن اشعارش تعبيه شده باشد و هم در ظاهر و صورت آنها كه البته با توجه به كليدهائي كه در بعضي جاها گذاشته شايد راز گشائي قسمتي يا تمام ديوان كار مشكلي نباشد ولي بدون در نظر گرفتن اين نكته هم ، ديوان نسيمي آنقدر جاذبه و كشش و اسرار ملكوتي دارد و آنقدر به انسان عظمت و غرور و افتخار ميدهد كه اگر كسي با آن انس گرفت هرگز نميتواند از آبشخور فكري ديگري ـ جز كلام وحي و معصومين - گوارائي يابد.
نسيمي نفخهي عيسي، در اشيا مي دمد هر دم
بيا اي زنده ، گر مشتاق انفاس مسيحائي
چون نسيمي رستگارست از فنا و از عدم
هر وجودي را كه از تفسير نطق حق بقاست
چون شديم از«نكته» چون عيسي و موسي باخبر
نوح را كشتي و اهل شرك را دريا شديم
شرق هويت : نسيمي و قرآن و اهلبيت
در حقيقت، بحران هويت دنياي امروز و سرگشتگي انسان معاصر كه براي يافتن ذرهاي هويت و آرامش به هر خس و خاشاك فلسفي و فكري چنگ ميزند اقتضا ميكند اين قبيل آثار را مورد مداقه قرار دهيم و از طريق رسانهها بخصوص صدا و سيما، نسيميها را بشناسيم و بشناسانيم و افكار و آرايشان را در بوتهي نقد قرار دهيم و بجاي اظهار فضل كردن با فلسفهها و نظرات غربيها ( كه همانها هم براي ما محترمند) افكار ناب شرق هويت را مطرح و ارائه كنيم (آنهم نه در ساعات مرده) و نترسيم از اينكه جوانان ما به جايگاه واقعي خود در زندگي روزمره و نقشي كه در هستي و كائنات دارند واقف شوند. بقول نسيمي:
گر مركب تحقيق تواني به كف آورد
سياره صفت ، سير سماوات توان كرد
در سينه، نسيمي را، اسرار تو ميجوشد
كو همنفس صادق يا محرم اسراري
آنكه كسب علم و فضل از ابجد رويت نكرد
روزگار عمر در تعطيل، گم كرد آن عطيل
ديوان نسيمي سرشار از اشارات دقيق و عميق قرآني و حديثي است و نوع كاربرد و استنتاج معني از آنها نشان از شناخت كامل او از قرآن و تسلط و ژرفانديشي او بر لطائف و ظرائف تفسير و حكمت و تاريخ اديان و عرفان دارد:
علت غائي ز امر كن فكان ما بودهايم
جمله اشيا را حقيقت، جسم و جان، ما بودهايم
حديث خط و خال او چه داند هر خطاخواني
تو از من بشنو اين قرآن كه تفسيرش ز بر دارم
در محيط قل هو الله احد گشتيم غرق
لاجرم در ملك وحدت، واحد و يكتا شديم
شناختي كه نسيمي از اهلبيت دارد همان شناخت معمولي و موروثي نيست كه اكثريت مردم از آن بزرگواران دارند، از نظر نسيمي ، آن بزرگان را هميشه بايد ازنو شناخت و دائم با غرق شدن د بحر فضائل و مناقب آنها گوهرهاي تازهاي به كف آورد:
آل عبا در عبا ، هست فراوان ولي
همچو نسيمي بيار آل عبائي دگر
محمد عقل كُلّم گشت ونفس آمد بُراق او
عليام عشق و تن دُلدُل، به شرق و غرب پويانم
حق را به ظن راجح، نتوان شناخت ايدل
بر رفرف نبوت ، سير سما طلب كن
رُخت در عالم وحدت، به شاهي پنج نوبت زد
بر اوج لامكان اكنون برآور تخت سلطاني
آن زمره كه شد نور يقين هادي ايشان
در مرتبهي صدق چو قرآن مجيدند
در دايرهي وجود، موجود علي است
وندر دو جهان مقصد و مقصود علي است
گر خانهي اعتقاد ويران نشدي
من فاش بگفتمي كه معبود علي است
نسيمي مانند اكثر عرفاي همفكر خود جمالپرست است و تمام عالم را صحيفهي جمال حضرت حق(جلّ و علا) ميداند و همگان را به كيش زيباشناسي و زيبا پرستي دعوت ميكند و حظ روحي خود را با آنها تقسيم مينمايد:
نسيمي در رخ خوبان، جمال الله مي بيند
بيا بشنو ز گفتارش بيان سرّ سبحاني
ليلي چو نبود جز رخ ما
بر چهرهي خود شديم مجنون
به چشم دل، توان ديدن، خدا را در رخ خوبان
سر ديدار اگر داري، طلب كن چشم بينائي
تا وحدت جمالت، ثابت شود به برهان
هست از رُخت نشانها، بر بحر و بر، نوشته
انديشه نبست هيچ صورت
جز روي تو در برابر ما
زشت و زيبا، هرچه بيني، دست رد بر وي منه
عيب صنعت هركه گويد، عيب بر صنعتگر است
اي نسيمي ، نوشته بر رخ دوست
شرح امالكتاب مي بينم
چو هست آئينهي مؤمن، به قول مصطفي، مؤمن
بيا در صورت خوبان، ببين حق را و دانا شو
و در بيت ديگري با تركيب همين حديث شريف نبوي و يكي از اسماء الهي و قرآني ، شاهكاري ميآفريند كه پرده از كشف و شهود ناب او بر مي دارد و جانهاي شيفته را هوائي مي كند:
مؤمن است آئينهي مؤمن، ببين ، گر مؤمني
در هوالمؤمن، جمال خويش، تا باشي سليم
نسيمي بعنوان يك منجي و بيدارگر اجتماعي به جايگاه انساني و مسئوليت انقلابي و عواقب كيفري خود كاملاَ واقف است و فرياد خود را مانند صور اسرافيل ميداند كه بايد مردگان جامعهي آن روز را از خواب مرگ بيدار و در ميادين نبرد حق عليه باطل محشور كند.
اي نسيمي وقت آن شد كز دم روحالقدس
نفخهاي چون صور اسرافيل در عالم دمي
آنانكه نگشتند به حق زندهي جاويد
پژمرده و خوشيده بجا همچو قديدند
دلم ز فتنهي دجّال از آن شدهست ايمن
كه روح قدسي من همدم مسيحا شد
جان در ميان نهاد نسيمي، چو شمع ، از آن
در سلك عاشقان جمالت مجال يافت
از اين نمونه حرفها و بلند پروازيها در اكثر دواوين شعرا به چشم مي خورد ولي نكتهاي كه به اين قبيل اشعار و گفتارهاي نسيمي ارزش ميدهد اين است كه مصداق «يقولون ما لا يفعلون» نيست بلكه به مراتب شديدتر و واقعيتراز شواهدي كه در اشعارش آمده مرد ميدان عمل بوده و تاريخ شاهد عادل و صادق و بيطرفي است.
نعيمي - نسيمي و حلاج
اگرچه نسيمي در برخي از اشعارش دعوي انالحق گوئي دارد و حلاج را ميستايد ولي انالحق نميگويد و فقط از آن بعنوان يك نماد معروف و عرفاني استفاده ميكند. او بيدارگر و احياگر نسل خويش است و از آنجا كه طبق آيه شريفهي «خدا سرنوشت هيچ قومي را عوض نمي كند مگر اينكه خودشان اقدام كنند» و حديث شريف «دست خدا با جماعت است» سعي در اتحاد و تنوير افكار مردم دارد و در حقيقت، پس از آن آموزشها و سوختن وساختنها، اين جامعهي دستپروردهي اوست كه انالحق ميگويد نه خود او. به بياني سادهتر، انالحقگوئيهاي جامعهي او در احقاق حقوق فرد و جامعه متجلي مي شود و بجاي اينكه يكنفر انالحق بگويد، تمام آحاد جامعه جامعه اناالحق ميگويند و مفهوم سيمرغ و سيمرغ عينيت مييابد.
مرغ عرشيم و قاف، خانهي ماست
كن فكان، عرش آشيانهي ماست
سيمرغ جهان لامكانيم
مقصود زمين و آسمانيم
حلاج سيمرغي است كه تنها سفر ميكند ولي نسيمي هدهدي است كه از سي مرغ ، سيمرغ مي آفريند و با متحد كردن مردم و بسيج كردن آنها براي كشف حقيقت و استيفاي حقوق پايمال شدهشان، با آنها و« تنها» سفر مي كند و در اين سفر صدها آصف در اطاعت امرش صف بستهاند.
مرا تا هدهد دل شد رسول نامهي عشقت
ز آصف بستهام صفها، سليمانم به جان تو
حلاج با انالحق گوئي سعي در فنا و نجات خود دارد چون يا جامعه را قابل ارشاد نميبيند و يا در افقي فراتر از درك و درد مردم پرواز مي كند و يا خود را قابل مرشد شدن نميداند. دكتر شريعتي تحليلي بسيار موجز و زيبا از حلاج دارد : او عشق حلاج را عشقي پاك در راهي پوك ميداند و علتش هم اين است كه چرا فردي كه آنهمه عشق و سوز وخلوص و صفاي باطن و اعتماد به نفس و ايستادگي و شجاعت و شهامت در بيان اهداف خود داشته چرا بجاي رهبري جامعه و مبارزه با ابليسهاي حاكم، به انزوا و تكروي روي آورده و اين استعداد و موهبت الهي را به هدر داده است (كه البته جاي بحث دارد) ، اما همو نهضت سربداران را ميستايد و انهدام لشكرهاي متجاوز و خونخوار مغول را يكي از بزرگترين دستاوردهاي عرفان سربداران ميداند. و اينگونه است كه در طول تاريخ هميشه گروههائي را ميبينيم كه با الهام از سيمرغ سربداران، عامل ايجاد موجهاي خونيني ( پررنگتر و پررمقتر) از سربداران بودهاند ولي نمونهي سيمرغ تنهاي حلاج را به ندرت مي توانيم ببينيم (آنهم كمرنگتر و بي رمقتر از سيمرغ حلاج).
ما زنده به عشق تو از آنيم كه نگذاشت
مهر تو، كه يك ذره بماند اثر ما
موضوعي كه شخصيت و حركت و ارادهي نسيمي را ممتاز و برجسته ميكند عرفان اجتماعي اوست كه شالودهي يك اجتماع عرفاني را كه اتوپياي او و استادش است براي تمام عصرها و نسلها پيريزي مي كند و اين آرمانشهر فكري او زائيدهي چند علت است : اول - اقتضا و آمادگي شرايط اجتماعي. دوم - امكان بهرهوري از ميراث و تجارب شعرا و عرفا و صاحبنظران متقدم و معاصرش مثل حافظ ، سعدي ، خواجو، ابن عربي ، حلاج ، ابن سينا و... و سوم - وجود استاد بزرگي بنام فضلالله نعيمي كه بسي مهمتر از دو علت قبل است. شايد اگر نعيمي آتشفشان روح شيدا و جمالپرست نسيمي را رام و آرام نميكرد و بر عشق آتشين و ارادهي راسخ او مهار نمي زد و جلو به هدر رفتن اين اقيانوس بيكرانهي آزادگي را نميگرفت، بعيد نبود كه نسيمي با آن نظرات رفيع وصريح و لطيف و مستدلي كه از وحدت وجود و خاطرات حلاج و فصوص ابن عربي داشته، سر از داري بالاتر از دار حلاج برآورد و به انالحقگوئيهائي فراتر از حسين ابن منصور بپردازد. ولي به يمن و بركت نعيمي در مسيري ديگر ميافتد و خود را از ديار افسانه ها به دامن جامعه كه ملتقاي واقعيت و حقيقت است مياندازد و به دستور مراد و مرشدش «در اشيا عين اشيا ميشود».
اي فكوكي دم از فصوص مزن
ذات حق فارغ از فسانهي ماست
گر اناالحقهاي ما را بشنود منصور مست
هم به خون ما دهد فتوا و هم دار آورد
به عين و لام و ميم ما رموز كن فكان درياب
به فا و ضاد و لام ما در اشيا عين اشيا شو
فا و ضاد و لام تجزيهي نام استادش «فضل» است كه يكي از پربسامدترين واژهها در شعر نسيمي بشمار ميرود. نسيمي در اكثر اشعارش از استاد خود به نيكي و اعزاز ياد ميكند و او را عامل نجات و هدايت و بينائي و پويائي خود ميداند:
چون نسيمي ، به يقين از كرم فضل رسيد
كي خورد غصه كه هر كس به مكاني دگر است
آنكو ز فضل حق، چو نسيمي به حق رسيد
شمع هدايت آمد و پروانهي نجات
در سايهي فضل ايمن از آنست نسيمي
كان شيردل از پنجهي كفتار نترسد
شكر خدا كه هست نسيمي به فضل حق
رندي كه عمر، در سر زرق و ريا نكرد
نسيمي هم مثل بسياري از بزرگان ديگر، يكي از علل عقب افتادگي جوامع انساني، بخصوص مشرق زمين را در برداشت غلط ما از «هستي» ميداند كه توسط حكام و دنيا پرستان و بعضي از عالمان و صوفيان و زاهدان تبيين و به خورد مردم داده ميشود. اين سالوسها و رياكاران كه در كنار هم دكانهائي براي چاپيدن مردم باز كردهاند و ايدئولوژيهاي استثمارگرانهي خود را با هر دام و دانهاي ترويج ميكنند آماج طعنهها و حملهها و افشاگريهاي نسيمي هستند و طبيعي و بديهي است كه آنها نيز ائتلافهائي نامرئي برعليه نسيميها دارند. حافظ هم در اكثر غزلهايش همين موضع را دارد با اين تفاوت كه حافظ تا اندازهاي در امنيت است ولي نسيمي تحت تعقيب و آواره:
مزن ز سرّ نهان بعد ازين دم اي صوفي
كه هرچه در تتق غيب بود پيدا شد
اي صوفي خلوت نشين، بستان ز رندان كاسهاي
تا كي پزي در ديگ سر، ماخولياي خام را
دفتر طامات برمن، گو مخوان زاهد كه من
گرچه رندم، حاصل اين گفتگو دانستهام
كند منع از مي و شاهد، مرا زاهد مدام ، آري
نباشد اهل جنت را ز شيطان ، جز بدآموزي
به خلوتخانهي طاعت مكن ارشادم اي صوفي
كه جز كوي مغان، عاشق ، ره ديگر نميگيرد
قانون بقاي اصلح و تنازع بقا در عالم معني بيشتر از عالم صورت جريان دارد. در جهان كسي باقي مي ماند كه قويتر و اصلحتر و انعطافپذيرتر باشد، گونههاي نالايق يعني كساني كه خود و جايگاه خود و دشمنان خود و راز بقاي خود را نميشناسند محكوم به فنا و انقراضند، و برعكس. انسان خدا نيست ولي از خدا هم جدا نيست چون داراي جوهري خدائي است كه او را به سرچشمههاي وحدت وهستي وصل ميكند و بقا ميرساند، در اين مسير تمام گونهها لايقند و راه براي همه باز است مگر اينكه خودشان نخواهند و همه ميتوانند به وحدت و بقا برسند كه جز براي اين آفريده نشدهاند. بقا ربطي به زنده بودن و مرده بودن ندارد. در هر حال و شرايط ميتوان به بقا رسيد و شرط اول بقاي اصلح در اين وادي فناست و از نظر نسيمي فنا به معني ترك دنيا و جسم و تن نيست و با همين وسائل و وسائط بايد سفر بقا را شروع كرد چون در اصل يكي هستند و مشكل خيليها «دوبيني» است:
طريق رسم دوبيني رها كن اي احول
كه يك حقيقت و ماهيت است روح و بدن
دنبال هوا بودن و عاشق چيزهاي فاني شدن وسازش با فرعون نفس مهمترين عامل انقراض است و فقط گونههاي لايق به فيض روحالقدس نائل ميشوند و با اذن حق دست به احياگري اجتماعي و فردي ميزنند چنانچه انسانهاي كامل و در رأس آنها ، انبيا و اوليا و حضرت ختمي مرتبت كه كاملترين نمونهي خداوند است به اين حيات جاودان رسيدهاند. اما براي نيل به كمال بايد از راههاي غير معقول پرهيز كرد و خود را تافتهي جدابافته ندانست. در حقيقت، عرفان و به حق رسيدن نيازي به دنگ و فنگ و بنگ ندارد:
تو دنگ باده و بنگي، نه از عشق خدا دنگي
از آن پيوسته چون بنگي، به غفلت، عمر فرسائي
كي به شود اي مريض شهوت
رنج تو بفرفيون زيتون
به خط و خال و زلف او ، شد اشيا جمله پيموده
تو تا كي زآتش شهوت ، ز شش سو بادپيمائي
اي روي ترش صوفي ، مفروش به ما سركه
كز ياد لبش، ما را ، شد پر ز عسل ، كندو
اي شغل تو در خرقه ، همه شعبده بازي
كاري كي ازين كشف و كرامات برآيد؟؟
او در بين مخلوقاتش است و مخلوقاتش در جامعهي طبيعت هستند. پس لقمه را دور سرت نچرخان، نزديكترين راه رسيدن به «او» خودت هستي كه قائم به روح اوئي و خودش فرموده كه « ما از رگ گردن به تو نزديكتريم» پس چرا راه دور ميروي؟ به خودت برگرد، خودت را بشناس، خودت را گول نزن، خودت را به هلاكت نينداز و كيمياي وجودت را به هدر نده. بهاي واقعي تو «اوست» چرا خودت را اينقدر ارزان مي فروشي:
شرط اول در طريق معرفت، داني كه چيست
طرح كردن هر دو عالم را و پشت پا زدن
هركه او را چون نسيمي، كام دل مي بايدش
از مراد خود گذشتن، وز همه باز آمدن
خداوند، انسانها را به به تفكر در وجود و خلقت خودشان دعوت كرده و آنها را به رسول درونيشان كه آشنائي فطري و ذاتي و ازلي با رسول بيروني دارد ارجاع مي دهد تا حقيقت را از وجود خودشان كشف كنند و به معجزهي وجود خويش پي ببرند و با حضرت ختمي مرتبت كه قبل از رسول بودن «عبد» است ستيزه نكنند و دمبدم از او معجزه نطلبند چون اگر ديدهي تحقيق و تفكر باز باشد در مييابند كه آن نمونهي عالي خداوند، خودش بزرگترين معجزه و سند حقانيت خويش است
اي جمله آيت حق، خال و خط تو مطلق
اي صورت الهي ، وي رحمت مصور
عكسي ز شمع رويت، برآسمان گر افتد
روحالامين ز مهرش ، بر آتش افكند پر
او مردم را به وحدت و اتحاد و عبوديت حق تعالي دعوت ميكند و با اينكه حقيقت محض است هرگز دعوي الوهيت و ربوبيت ندارد. اما بحث انالحق بحث ديگري است اگر طرفين دعوي، اين بحث ساده را پيچيده و سياسي نكنند. اناالحق به معني اينكه «من خدا هستم» نيست چون هيچ صاحب عقلي نميتواند چنين ادعائي داشته باشد، اما از آنجا كه هر موجودي نشانهاي از وجود خداي تعالي است ميتواند بگويد من نشانهاي از خدا هستم و حقيقت در من جلوهگر است.
ز اشيا چون جدا دانم ، ترا اي عين اشيا ، چون
محيطي بر همه اشيا و عين جمله اشيائي
توئي آن عالم وحدت كه هستي منشأ كثرت
از آن در «جا» نميگنجي كه در جائي و هم جائي
محيط بر همه اشيا از آن جهت شدهام
كه نون نطق الهي حقيقت ما شد
مثال زيبا و سادهاي در فرهنگ و ادبيات ما جاري است كه ذهن را كاملاَ به موضوع نزديك ميكند. شاعري مي گويد:
قطره ، درياست اگر با درياست
ورنه او قطره و دريا ، درياست
و بقول نسيمي:
چه مجلس است و چه بزم اين كه از مي توحيد
محيط قطره شد اينجا و قطره دريا شد
تا به سرّ سورهي خط رُخت ره بردهايم
شش جهت ، چندانكه ميبينم، همه روي خداست
آنچنانم غرقه در فكرش كه بر لوح بصر
نقش هر صورت كه ميبينم خيال روي اوست
قطره تا پيش از پيوستن به دريا فقط يك قطره است با حجم و وزن و كيفيت معين ولي وقتي كه از منيت و فرديت گذشت و به دريا وصل شد و با دريا به وحدت رسيد ديگر نه قطره است نه دريا در حاليكه هم قطره است هم دريا. و انالحق يعني به وحدت رسيدن در فكر با كل هستي و خود را نديدن و درياي وحدت را ديدن:
گر طالب بقائي ، اول فنا طلب كن
اندر فناي مطلق، عين بقا طلب كن
چگونه پيش وجود تو نفي خود نكنم
كه آفتاب وجود تو محو كرد هستي من
طالب توحيد را بايد قدم بر «لا» زدن
بعد از آن در عالم وحدت ، دم از «الّا» زدن
اما اين بحث ساده در حوزهي مسائل سياسي دارها برپا مي كند و سرها بر باد ميدهد مخصوصاَ وقتي كه گرگها به لباس ميش درميآيند. حاكمان هميشه مردم را بصورت قطرههاي كنترل شده و جدا از هم طلب ميكنند و آزادگان و ابرار و مصلحان و انقلابيون، آنها را بصورت درياهاي متحد و ناآرام و طوفاني و غيرقابل كنترل ميخواهند. اين نظريه مرزهاي كشورها و قارهها را بر ميدارد، به جنگ هفتاد و دو ملت كه راه اصلي درآمد مافياي قدرت و ثروت است پايان مي دهد و اديان و فرقه ها و نحلههاي مختلف فكري و فلسفي و اعتقادي حتي بت پرستان را به اتحاد و آرامش و همزيستي مسالمت آميز و رعايت حقوق يگديگر فرا ميخواند و بر عليه متجاوزين و فرعون ها و زيادهطلبان ميشوراند و به طغيان و عصيان واميدارد.
در كشور صورت ، سخن از ما و مني نِه
در ملك معاني نبُود بحث من و ما
آن زمره كه لات ميپرستند
انوار تو ديدهاند در لات
گر در رخ بت از تو نباشد نشانهاي
كافر چگونه سجدهي لات و وثن كند
و چون نيك بنگري در مقام «تحير» همه مانند همند و اين مقامي نيست كه كسي را بر ديگري برتري باشد:
در بيابان تحير واله و سرگشتهاند
حيدري و احمدي و ژنده پوش و ادهمي
و تمام انبيا و اوليا از يك نورند كه در اعصار و آفاق مختلف متجلي شدهاند:
آن نور كه مسجود ملك گشت و نهان شد
از مظهر ابرار به كرّات برآمد
بحث قداست افراد نيز گاهگاهي شبهه آفريني مي كند. حتي كساني كه بندگان برگزيدهي خدا - چون حضرت عيسي مسيح و مولا علي- را تقديس مي كنند نيز حقانيت و عظمت آنها را در نظر دارند ولي كساني - از طرفين ـ كه در طول تاريخ با راه اندازي جنگهاي بين اديان و مذاهب، آب به آسياب خودشان ريختهاند باعث انحراف ذهن مردم شدهاند. البته هميشه بيخردان متعصبي وجود داشته و دارند كه از پاپ ، كاتوليكتر ميشوند و ديگر حاضر نيستند مسيح و علي را جز در لباس الوهيت ببينند. در عين حال انگيزهي اصلي تقديس آن ذوات مقدس نيز تقديس خداي واحد است و بقول نسيمي:
ز نور شمع رخسارت، فروغي بود در عيسي
از اين معني به معبودي پرستيدند عيسي را
نسيمي حتي «شرك» را منتفي ميداند چون در قلمرو وجود و مملكت سلطان ازل و ابد هيچ موجودي قدرت عرض اندام و شركت در آفرينش نمي تواند داشته باشد:
چون وجودِ غير ممنوعست، شركت منتفيست
با جمال خويش باشد حسن رويت را خطاب
فهم حرف او براي ذهني كه به فلسفه و كلام و عادت كرده ثقيل است ولي در جهان ، حقيقتي جز او وجود ندارد كه بخواهد توهّم شراكت داشته باشد. يقيناَ حرف و پيام كسي كه در سفره عشقش بجاي قرص نان ، قرص آفتاب دارد را كسي جز عاشق نميفهمد و اگر در طول تاريخ بارها به انكار او برآمده اند و روح مدفون در ديوانش را سوزاندهاند و بر باد داده اند بخاطر اين است كه لقمهي فكرياش در دهان فلسفه نميگنجد:
من قرص آفتابم ، چرخست آشيانم
من لقمهي بزرگم ، اندر دهان نگنجم
مقايسهي امام خميني و سيدعمادالدين نسيمي
در ادبيات عرفاني كشورهاي مختلف نمادها و مفاهيم و تصاوير مشخص و مشهوري وجود دارد كه هركدام بار معنائي خاصي به دوش ميكشند و بيان آنها چندين موضوع تاريخي و فرهنگي را همزمان به ذهن مخاطب القا ميكند. در ادبيات عرفاني ايران زمين نيز چنين سنتي حكمفرماست. بعنوان مثال كلمات و عباراتي مثل : سيمرغ ، قاف ، سليمان، يوسف، آب بقا، جام جم ، ديو ، پري ، ميخانه، مجنون ، آئينهي سكندر ، هدهد، وصال، غمزه، ساغر، گنج، ماه ، يدبيضا، مسيحا، فلك، و دهها نمونهي ديگر گنجينهي ادبي-عرفاني و حتي سياسي اجتماعي ما را تشكيل ميدهند. يكي از اين عبارات نيز عبارت اناالحق است كه به كرّات در ادبيات ما مصرف شده و نشان از اتحاد عشق و عاشق و معشوق دارد.كساني كه اين نماد را بكار بردهاند ادعاي خدائي نداشته ولي خود را حل شده در وجود حقتعالي ميدانستند و علناّ آمادگي خود را براي مبارزهاي خونين و جانانه با شياطين و طواغيت اعلام ميداشتند چنانكه امام خميني (ره) نيز در يكي از زيباترين غزلهايش از همين نماد استفاده ميكند:
فارغ از خود شدم و كوس انالحق بزدم
همچو منصور خريدار سر دار شدم
و نسيمي ميگويد:
از گفتن اناالحق ، سر تا ابد نپيچد
آن سر كه باشد اي جان، بر فرق دار، بسته
غازي ميدان عشق ، پردل و يكدل بُود
كز دل و جان، بر ميان، بسته به مردي سلاح
با اين حساب اگر بخواهيم شناختي دقيقتر از نسيمي به دست آوريم مي توانيم او را با امام راحل مقايسه كنيم با اين تفاوت كه ياران امام كه تمام مردم بودند در زمان مقتضي به ندايش لبيك گفتند ولي چنين شرايطي براي نسيمي فراهم نشد، صرفنظر از عللي كه نسيمي يكي از آنها را روزگار بسته و شرايط اجتماعي ميداند:
زلف تو با نسيمي ، اي نور ديده تا كي
بندد به كين ميان را ، چون روزگار بسته
شايد براي بعضيها مقايسهي امام خميني و سيدعمادالدين نسيمي دشوار آيد ولي حقيقت همين است. اكنون از نسيمي فقط شعرهايش به يادگار ماندهاست، اگر از امام هم فقط ديوان شعرش براي مردم قرون آينده باقي ميماند و آنها ميخواستند از طريق اشعارش به شخصيتش پي ببرند همان مطالبي را مييافتند كه ما اينك در ديوان نسيمي ميبينيم.
ديوان امام و نسيمي شباهتهاي بسياري با هم دارند، مانند: مبارزهي عاشقانه و پر نشاط بدون نام بردن از حكام زمانه، مدح شاهان نگفتن ، استفاده مكرر از سمبلهاي ادبيات عرفاني در سبك عراقي، تعظيم و تكريم مقام انسان، غرق شدن در زيبائيهاي هستي ، درگيري با سالوسان و رياكاران و مرتجعين و پرهيز از ريا و منيت، رسيدن به مقام فنا در سلوك فردي و احتماعي ، بهرهمندي از عرفان و تزكيه و خودسازي در دوران مبارزه و بعد از آن، ساده زيستي ، بهرهوري از علوم قرآني، و نمونه هاي ديگر. و مهمترين نكته اينكه هيچكدام شاعر رسمي نيستند و از شعر فقط بعنوان يك سلاح و رسانه استفاده كردهاند.
امروزه براي بررسي اين موضوع كه يك شخصيت علمي - ادبي تا چه حد آزاديخواه و مبارز بوده در آثار و اشعار او دنبال شواهدي مي گردند كه نشان از اين چيزها داشته باشد ولي در مورد نسيمي كه به گواه تاريخ، شخص دوم نهضت حروفيه و جانشين رهبر آن بوده و تمام عمر و زندگي سادهي خود را صرف مبارزهي بي امان با دشمنان بشريت كرده وبر زبان آوردن نامش و خواندن اشعارش ،بدون شك، كيفر مرگي شديد و سخت را به همراه داشته ، وضع فرق ميكند. در حقيقت اگر ما اطلاع دقيقي از تاريخ زنگي و مبارزات او نداشتيم و كتاب شعرش را تصادفي مرور ميكرديم به هيچ وجه نميتوانستيم از طريق اشعارش به تاريخ مبارزات و فعاليتهايش پي ببريم و شايد او را مثل بسياري از شعراي ديگر، جيرهخوار حكومتها و يا مثل بسياري از عرفا ، گوشهگير و منزوي و غيراجتماعي فرض ميكرديم. به همين خاطر است كه نمي توانيم شعر او را آئينهتمام نماي شخصيت او بدانيم هرچند هيچ سندي هم معتبرتر اشعارش، كه هنوز واقعاَ رمزگشائي نشده، در دست نداريم.
در شعر نسيمي هيچ اشارهي مستقيمي به لزوم جهاد و سرنگوني خونخواران تيموري نشده است ولي روح آزادگي و نشاط و فداكاري و خودشناسي و سرسپردگي در ره عشق در تمام ديوانش جاري است و بجاي هدف قرار دادن يك حكومت، كل حكومتهاي غاصب شيطاني در پهنهي تاريخ را مد نظر داشته و بجاي مطرح كردن حروفيه بعنوان جايگزين حكومت تيمور، حكومت انسانهاي فرهيخته بر بشريت و هستي را متذكر شده است.
گر بازي شطرنج خط و خال تو اين است
لجلاج جهان را به رخت مات توان كرد
هست آبدار نطقم ، چون ذوالفقار حيدر
زآن روي بر منافق ، شمشير و خنجر افتاد
ايام را ضايع مكن، امروز را فرصت شمَر
بيدادي دوران ببين ، دادي بده ايام را
مشتاق گل از سرزنش خار نترسد
حيران رخ يار ز اغيار نترسد
عيّار دلاور كه كند ترك سر خويش
از خنجر خونريز و سر دار نترسد
او افقهائي عاليتر و لذتبخشتر را در مبارزه مد نظر داشته و به اين خاطر زمان و مكان را در نوريده و از تاريكترين لحظات قرن هشتم براي تمام نسلها و عصرها پيام فرستاده و با حذف نام تيموريان كه دير يا زود به زبالهدان تاريخ ميپيوستهاند ، تاريخ مصرف را از شعرهاي خود برداشته و آنها را براي ابد قابل مصرف كردهاست.
در كربلاي عشق ، شهيدي كه تشنه رفت
از كوثر زلال تو آب زلال يافت
چون نسيمي، كشتهي چشم سياهت هركه شد
شكر حق ميگويد و منت ز قاتل ميكشد
ارزان بُود به جان عزيز تو ، يك نفس
وصل ترا به هر دو جهان، گر بها كنند
عشق آن زيبا نهادم در نهاد افتادهاست
در نهادم نيست الا عشق آن زيبا نهاد
من ز عشق يار نتوانم به جان باز آمدن
زانكه هست آئين من در عشق جانباز آمدن
و اين بيت كه شايد اشارهاي است به اينكه زنده زنده پوستش را خواهند كند:
چو گل به بوي رخش ، جامه چاك خواهم كرد
ميان ما و تو ، حيف است پيرهن در تن
نسيمي از نظر سبك وسياق هم در شعرهايش حرف تازهاي ندارد چون داعيهي شاعري نداشته و شعر را فقط يك وسيله و رسانه براي ابلاغ پيامهاي زلال و روحانگيزش ميدانسته و بجز چند مورد، دچار تندروي نشده كه البته در اين موارد هم بر اصالت و شرافت و عظمت انسان و جايگاه او در كارگاه آفرينش اشاره دارد هرچند شعرها را به روايت «اول شخص» سروده و از ضمائر متصل و منفصل اول شخص استفاده كرده است كه در اين روش سابقه دار هم هرجا ميگويد «من» يعني «توي مخاطب»:
من جان جان جانم، برتر ز جسم و جانم
من شاه بي نشانم ، اندر نشان نگنجم
من مُصحف كريمم، در لام فضل و ميمم
من آيت عظيمم ، در هيچ شان نگنجم
من جانم اي نسيمي ، يعني دم نعيمي
دركش زبان ز وصفم، من در زبان نگنجم
و يا در غزلي ديگر:
من آن گنجم كه در باطن هزاران گنج زر دارم
من آن بحرم كه در دامن، به درياها گهر دارم
من آن عنقاي لاهوتم، در اين تنگ آشيان تن
كه ملك اسفل و اعلي همه در زير پر دارم
خود او هم به بعضي از تندروي هايش اذعان دارد و با مباهات ميگويد:
گر اناالحقهاي ما را بشنود منصور مست
هم به خون ما دهد فتوا و هم دار آورد
اناالحق از من عاشق اگر ظاهر شود روزي
مرا عارف بسوزاند، كشد منصور بر دارم
و در اصل از بيان تمام اين مطالب ، اتحاد عشق و عاشق و معشوق و عظمت جايگاه والاي انسان را مد نظر دارد:
آتش و شمع و شب و مجلس و پروانه يكيست
اختلافي ز ره صورت اگر هست ، چه باك
نسيمي روزگاري شد كه پنهان بود در زلفش
دگرباره چو رويش ديد در عالم ، هويدا شد
و تمام اين فضائل و مناقب انسان را از بركت اكسير عشق ميداند، آنهم عشق واقعي نه هوس:
عشق است سّر مطلق يعني حقيقت حق
هستي ندارد آنكو، بي عشق ، هست باشد
حيات زندهدلان جز به عشقبازي نيست
مباز عشق به بازي كه عشق ، بازي نيست
طريق عشق آن دلبر به بازي كي توان رفتن
ره مردان مرد است اين، درين ره مرد ميبايد
جهان حسن ، قديم است و عشق ، لم يزلي
مدينهاي كه مصون است و ايمن از نكبات
عشق ما و حسن او ، هست اي نسيمي لم يزل
زانكه حسن او قديم و عشق ما بي انتهاست
قدر مسّلم اينكه ديوان نسيمي، در قرنهاي بعد از او ، فقط يك كتاب شعر به حساب ميآمده و هيچگونه ترويج عصيان و نافرمانيهاي اجتماعي و حروفيگري در آن وجود نداشته ولي نام او براي حكومتهاي بعدي هم چنان خطرناك بوده كه به هر نحو ممكن از آن پرهيز ميكردهاند و ديگران نيز از آشنا شدن با او برحذر ميداشتهاند و نمونهي آن اقدامي است كه حكومت صفويه بر عليه طرفداران او به اجرا گذاشت و به اين خاطر ، كساني كه دكان چپاول و مردمفريبي خود را در معرض خطر ميديدند، ديوان نسيمي را مثل بمب خنثي نشده اي ميپنداشتند كه هر لحظه امكان انفجارش وجود داشت و ممكن بود عطر ونسيم افكار او دلهاي پاك و شيداي زمانه را طوفاني كند و به شورش و ياغيگري و عصياني مقدس وادارد. برخي از رهبران فكري جامعه نيز بجاي بحث و بررسي و نقد بيطرفانه و شكافتن معاني دقيق و مضامين لطيف او تلاشي معكوس داشته و با پيشداوري در مورد كفر اناالحقگوئي و ذم غلاة و رد كردن فلسفه وحدت وجود و قس عليهذا... صورت مسئله را پاك ميكرده اند تا جوابگوي سوالاتي كه او مطرح مي كند و سرنخهائي كه براي تحقيق و تفكر ميدهد نباشند. متاسفانه اكنون نيز وقتي بحث از بزرگاني مثل حافظ و سعدي و مولانا ميشود اولين سؤالي كه در نزد بعضي از قشريون مطرح ميشود اين است كه آيا آنها شيعه بودند يا سُني؟ چپي بودند يا راستي؟ ولايت فقيه را قبول داشتند يا نه ؟ و نهايتاَ چون بعضي از طرفداران آنها ، مقلد مرجع تقليد ما نيستند نميتوان به افكار و اشعار و آراي آنها اعتماد كرد!!! در مورد شخصيت بي پروا و مبهم و مشكوك نسيمي كه ديگر جاي خود دارد.
خلاصهي جهانبيني نسيمي
دو ترجيعبند بسيار زيبا و روان در ديوان نسيمي وجود دارد كه نسبت به بقيهي اشعارش از جوهرهي شطح بيشتري برخوردارند. اين دو اثر لطيف كه در يك وزن سروده شدهاند و از لحاظ محتوا نيز همسانند خلاصهي جهانبيني نسيمي به حساب ميآيند و دو بيت زير كه «ابيات تكرار» هستند چكيدهي اين دوترجيعبند و كل اشعار او ميتوانند باشند:
سيمرغ جهان لامكانيم
مقصود زمين و آسمانيم
روحالقدُسيم و اسم اعظم
روحي كه دميده شد در آدم
ارتباط زرقان فارس و سيد نسيمي
مردم شهر ما ـ زرقان فارس - قبرستان و بقعهي سيد نسيمي را «سيد» مينامند. كلمه سيد اگرچه پيشوندي براي نام سادات است اما در اين مورد خاص بعنوان اسم مكان استفاده ميشود ومردم در محاورات خود (مثلاَ) ميگويند : به سيد رفتهايم و يا فلاني در سيد دفن است. و اين بخاطر وجود يادمان سيد نسيمي در اين قبرستان قديمي و باستاني است كه قبل از سيد نسيمي هم وجود داشته ولي بعد از او به علت اهميت و عظمت نامش، به نام او شهرت يافته و در تاريخ زرقان مانده است و آنگونه كه سينه به سينه نقل شده قبر او برادرش «سيد نصرالدين يا نصيرالدين» در اينجاست كه از قديم زيارتگاه مردم زرقان و اطراف و اكناف بوده و مردم اعتقاد محكمي به اين بقعه داشته و دارند.
در اصل ، اين زيارتگاه جائي است براي بازگشت به خود و تفكر در جايگاه و عظمت انسان و سنگر مبارزه بر عليه تمام ظالمين و خونخواران و شياطين دروني و بروني. اين بقعه براي مردم يادآور يك فرياد جاودانهي تاريخي بر عليه ظلم و ستم، يك حماسهي ناتمام، يك عشق پاك به انسان و فضائل اخلاقي و الهي ، يك مبارزهي پر افتخار به خون نشسته ، يك مظلوميت مدفون ، يك كانون ايجاد شور و شعور و آگاهي، يك اقيانوس سادگي و دريادلي و موجآفريني، يك كوير تنهائي و شيدائي و يك كربلا شهادت و ايثار و وفا وايستادگي و ازخودگذشتگي. و در يك كلام : «سيد» براي مردم شهر ما يادآور شهادت و معنويت و قداست است.
تاريخ و محل تولد سيد نسيمي مثل تاريخ و محل شهادت و مدفنش مانند بسياري از رازهاي ديگر تاريخي كه بيشك بخاطر تحريفات و اشتباهات عمدي كاتبان درباري، به طور واقعي به دست مردم نرسيده و يا با مشابهسازي و شبههافكني از ذهن مردم پاك شده، در هالهاي از ابهام قرار گرفته و تذكرهنويساني كه به منابع و كتب آنها استناد ميشود قرنها پس از او مطالبي را گردآوري كرده و بعضيها هم بدون تحقيق از روي دست هم كپي كرده اند.با اين حساب، ممكن است مورخان و تذكرهنويسان با هزار و يك دليل كه ما نيز بر آنها واقفيم با ما به محاجه برخيزند ولي اصل قضيه اين است كه قبر «سيد» در قلب ماست و آنقدر كه مردم ما با «سيد عمادالدين نسيمي» ارتباط قلبي و روحي دارند مردم هيچ شهري در اين جهان با او اينگونه انس و الفت ندارند و آنهائي هم كه او را ميشناسند فقط به عنوان محقق و نويسنده و مورخ با او سر و كار دارند نه بعنوان عاشق و زائر. سيد براي آنها فقط و فقط يك شخصيت ادبي و تاريخي و سياسي است ولي براي ما مركز احساسات و عواطف و نذر و نيازهاست. سيد براي آنها مردهاي فراموش شده و ناشناس است كه با تحقيق و تفحص ميخواهند او را بشناسند و بشناسانند ولي براي ما ميزبان مهربان وفداكاري است كه اموات و شهدايمان را بر سفره خود مهمان كرده و روزي با دستپروردگان مكتبش ، شفيع و ميزبان خود ما نيز خواهد بود. سيد عمادالدين نسيمي براي تمام كساني كه با نامش آشنايند فقط يك نام است مثل تمام نامها ولي براي ما يك واژهي مقدس و يك آيه و مائدهي آسماني است. و نهايتاَ اينكه سيد هرجا كه باشد يادمان و بناي يادبودي در شهر ما دارد كه ما بيشتر از هركسي در اين جهان به او وابسته ميكند. و ايكاش از او در هر شهري يك بناي يادبود ميساختند و افكار بلندش كه هنوز هم آماج كينهي كژانديشان و دُگماتيستهاي مدرن است آموزش مي دادند و نقد و بررسي مي كردند. ايكاش نام او را در تمام گلزارهاي شهيدان شهرها و روستاها مينوشتند تا همه از هم بپرسند كه او كيست و اين تشنگي آنها را به اقيانوس بيكران افكار و انديشه هاي زلال و طوفاني او برساند آنگونه كه ، قرنها ، مردم شهر ما را رسانده است.
و اينچنين است كه بعد از قرنها ، اينك ميزبان مردان اهورائي شهر ماست. ميزبان لالههائي كه خود او آنها را پرورانده و الهامبخش رزم و عزمشان بوده است. سيد نسيمي اينك ميزبان شهداي گمنام و دريادلي است كه در طول زندگي مادي خود بارها و بارها به زيارت «سيد» رفتند و با او كه سيدالشهداي شهر ما به حساب ميآيد عهد و پيمان بستند كه در راه خونين و مقدس سيدالشهداي آفرينش ، حضرت اباعبداللهالحسين (ع) از پاي ننشينند و هميشه پرچمدار عشق و مبارزه و ايثارگري و آزادگي باشند. لذا اگرچه نام و قبر «شخص دوم نهضت حروفيه» در دل تاريخ و در تذكرههاي غبار گرفته و مبهم ، گم شده و هيچكس دنبال يافتن و زيارت آن نيست ولي در شهر ما هنوز بعد از قرنها زنده است و به الهامبخشي و تنوير افكار و تدريس عشق و فداكاري مشغول است خاصه اينكه فارغالتحصيلان دانشگاه انقلابش و سندهاي سرخ و معطر افكار عاشورائياش نيز اينك در جوار و كنارش آرميده اند و به همراه استاد خود به راهنمائي عاشقان حق و عدالت و جوانمردي مشغولند.
ممكن است برخي بگويند كه شايد نسيمي ديگري در زرقان دفن است. در جواب بايد خاطر نشان كرد كه اولاَ وجود دو قبر در زرقان بنامهاي سيد نسيمي و سيد نصير الدين اين شبهه را برطرف ميكند چون وجود اين دو نام در كنار هم در هيچ جاي ديگري ثبت و ضبط نشده. ثانياَ اين سيد نصيرالدين همان كسي است نامش در تواريخ ثبت شده و دست قطع شدهي برادرش را برايش فرستادند، و او با دفن همان دست در زرقان بناي يادبودي براي برادر شهيدش درست كرد و خودش هم بعدها در كنارش دفن گرديد.( و يا شايد توسط ياران ديگر نسيمي، اينكار صورت گرفته باشد. ثالثاَ بعضي از تذكرهها و سفرنامهها و تواريخ ، دقيقاَ به همين سيد عمادالدين نسيمي كه از رهبران حروفيه بوده و به طرز فجيعي اعدام شده و و در شهري بنام زرقان فارس دفن گرديده اشاره ميكنند (نه نسيمي ديگري). رابعاَ آنچه سينه به سينه به ما رسيده، بي كم و كاست، نشان از همين حكايت دارد. خامساَ بر فرض اينكه نسيمي ديگري در زرقان دفن شده باشد ما با زيارت او نام و ياد سيد عمادالدين نسيمي اصلي را نيز گرامي ميداريم. و نهايتاَ : آن نسيمي را كه زنده زنده پوست كندند و جسدش را سوزاندند و خاكسترش را به باد دادند و فقط چند عضو از بدن شريفش را براي ياران نزديكش فرستادند، نميتواند در هيچ جا قبري داشته باشد جز همين يادمانهائي كه يكي از آنها در شهر ما به ياد او بنا شده و قطعهاي از بدن او را در خود دارد. لذا چون قبر ندارد قلب ما و تمام ارادتمندانش در هرجاي دنيا، آرامگاه اوست و بقول خودش :
شدهام بر سر كوي عدمآباد ، مقيم
گر نشاني ز من بي سر و سامان طلبند!
مقصود نسيمي ز دو عالم همه حق بود
مقصود ميسر شد و حاجات بر آمد
و هيچ تعصبي هم براي به انحصار درآوردن نام بزرگش نداريم چون نسيمي متعلق به تمام ايرانيان و آزاديخواهان و آزادانديشان جهان است ولي ما مفتخريم كه از بين تمام جهانيان فقط مائيم كه هر روز توفيق زيارت مزار او و دست پروردگان مكتبش را داريم.
در پايان باز هم بقول خودش:
داني حكايتي كه ميان منست و يار؟
شب تا به روز ، بوس و كنار است، والسلام
...ادامه دارد و نياز به صيقل....
محمد حسين صادقي
عضو انجمن ادبي سيد عمادالدين نسيمي زرقان فارس
قم - يلداي هشتاد و پنج
مقالهي بالا شامل قانون كپي رايت است ولي برداشت از آن براي استفادههاي غير تجاري با ذكر مَأخذ بلامانع است.
والسلام – مؤلف http://abolfazl-s.blogfa.com
مأخذ اشعار: كتاب خورشيد در بند – ديوان كامل سيد عمادالدين نسيمي – به كوشش محمد رضا مرعشي – انتشارات كتاب نمونه – چاپ اول – بدون تاريخ
با اميد برگزاري كنگره بينالمللي «نسيمي شناسي» توسط دولت جمهوري اسلامي ایران

