هوالجمیل
قسمتی از سخنان شهید سید مرتضی آوینی :
امكان ندارد ايثار جز در راه خدا ايجاد شود، ايثار تنها در راه خدا امكانپذير است
مردمان این روزگار سخت از مرگ می ترسند و بنابراین شنیدن این سخنان برایشان دشوار است
اما حقیقت آن است که زندگی انسان با مرگ در آمیخته است و بقایش با فنا .
پیش از ما میلیاردها نفر بر روی این کره ی خاکی زیسته اند و پس از ما نیز.
اگر مولا علی علیه السلام می فرماید:
« والله ابن ابی طالب با مرگ انسی آن چنان دارد که طفلی به پستان مادرش.»
این انس که مولای ما از آن سخن میگوید چیزی فراتر از مرگ آگاهی است؛ طلب مرگ است
طلب مرگ نه همچون پایانی بر زندگی. مرگ پایان زندگی نیست. مرگ آغاز حیاتی دیگر است؛ حیاتی که دیگر با فنا و مرگ در آمیخته نیست. حیاتی بی مرگ و مطلق.
زندگی این عالم در میان دو عدم معنا می گیرد؛
عالم پس از مرگ همان عالم پیش از تولد است و انسان در بین این دو عدم فرصت زیستن دارد. زندگی دنیا با مرگ در آمیخته است؛
قسمتی از نیایشهای شهید دکتر مصطفی چمران :
ميخواستم كلمه شوم
شمعي روشن ميكنم و بر تخته سنگي كنار دريا قرارش ميدهم و در كنار تخته سنگ مينشينم و به شمع خيره ميشوم و گوش خود را به موسيقي امواج ميسپارم.
شمع و دريا، زير آسمان پرستاره، در دل ظلمت بيپايان شب و من دلسوخته بيقرار، همراه شمع ميسوزم و به دنبال او اشك ميريزم
و با امواج دريا به بينهايت ميروم و تا ستارگان دور آسمان صعود ميكنم و دركهكشانها محو و نابود ميگردم...
چه احساس عجيبي! چه تجربه زيبايي! چه نماز مقدسي! چه عبادت عميقي! چه عشقبازي سوزاني! چه شب قدري! چه معراج و صعودي و وحدتي!
خدايا! تو را شكر ميكنم كه از قفس جسم، آزادم كردي. از زير فشار كوههاي غم نجاتم دادي. از ميان توفانهاي ظلمت و جهل و كفر بيرونم كشيدي. از گردابهاي خطرناك سقوط و يأس و پژمردگي و ذلت و مرگ نجاتم دادي.
خدايا! تو را شكر ميكنم كه قلبم را با سوزش شمع، هماهنگ كردي. ديدگانم را به قدرت اشك، حيات دادي. روحم را با وسعت آسمان بيپايانت به نهايت، اتصال دادي.
مرگ به سراغم ميآيد: آنقدر آرام و مطمئن به او نگاه ميكنم كه گويي خضر پيغمبرم
رگبار گلوله به سويم جاري ميشود، آنقدر خونسرد و محكم ميگذرم كه گويي رويينتنم
مردان جنگ ديده در برابرم به خاك و خون ميغلتند، آنقدر عادي تلقي ميكنم كه گويي قلبم از سنگ است
در عين حال نميتوانم مورچهيي را بيازارم. نميخواهم دشمني كه قصد حيات من كرده است، از پاي درآورم
در برابر لرزش يك برگ، دلم ميلرزد، در مقابل اشك يتيم، آب ميشوم. چشمك يك ستاره، قلبم را به خود جذب ميكند
نسيم سحري روحم را به آسمانها ميبرد. اين لطافت با آن خشونت، چگونه جمع شده است؟
! خودم در تعجبم
خدايا! از من سندي اگر بطلبي، قلبم را ارايه خواهم داد و اگر محصول عمرم را بطلبي، اشك را تقديمت خواهم كرد.
خدايا! وجودم اشك شده است. همه وجودم از اشك ميجوشد، ميلرزد، ميسوزد و خاكستر ميشود. اشك شدهام و ديگر، هيچ. به من اجازه بده كه در جوارت قرباني شوم و برخاك ريخته شوم و از وجود اشكم، غنچهيي بشكفد كه نسيم عشق و عرفان و فداكاري از آن سرچشمه بگيرد.
من، زاده توفانها و موج درياهايم.
من حيات خود را مديون آتشفشانها و صاعقهها هستم. آنگاه كه توفان خاموش شود و دريا آرام گردد، ديگر اثري از من وجود نخواهد داشت...
خدايا! ميخواستم كه سر بر آسمانت بگذارم و زارزار بگريم تا همه عقدههاي فشرده شده در ضمير ناله خودم را آرام كنم.
ناگفتنيهاي فراوان داشتم كه ميخواستم با تو در ميان بگذارم
رازهاي نهفته، نيازهاي سوزان دروني، آههاي زنداني، نالههاي فشرده شده، همه وهمه را ميخواستم با تو بازگو كنم.
آرزو داشتم كه لوح وجودم را در برابرت باز كنم و با سيلاب اشك، همه ناپاكيها را بشويم تا همچو طفلي نوزاد، پاك و درخشان و معصوم گردم
و از همه آلايشها آزاد شوم و قلبم آيينه تمامنماي حقيقت گردد و روحم به ملكوت اعلي بپيوندد.
در ميان طوفانهاي ظلمت، چشمان خسته خود را به نور بگشايم، زير دندانهاي اژدهاي مرگ، به فرشته رحمت متوجه شوم، تلخي شكنجه و درد و عذاب را كشش روح و خاطرههاي زيبا، شيرين و لذتبخش كنم.
ميخواستم به دريا روم و قلب مالامال [از] دردم را به امواج خروشان بسپارم تا ضربههاي موج، پارههاي غم را از قلبم بكند و تكهتكه به دريا ببرد و قلبم را چون قطعه بلور، پاك و صاف بكند.
ميخواستم شمع گردم و بخاطر نور، سرتاپا بسوزم.
ميخواستم اشك شوم و عصاره وجودم را در پاكترين و زيباترين شكلش به تو تقديم كنم.
ميخواستم سوز گردم، ذوق گردم، شوق گردم، عشق گردم، روح گردم، موج گردم، شمع گردم، نور گردم، اشك گردم، شور گردم، و بالاخره كلمه شوم كه نخستين تجلي خداست.
برای شادی ارواح مطهر شهدا , فاتحه مع الصلوات

