فضائل الشهداء (در قلمرو آفتاب)

قرارگاه سایبری سردار شهید ابوالفضل صادقی

شهيدان عبدالرضا زارعي (فرزند مرحوم اصغر) و غلامرضا زارعي (فرزند مرحوم علي)

 هوالجميل

شهيدان عبدالرضا زارعي (فرزند مرحوم اصغر) و غلامرضا زارعي (فرزند مرحوم علي)

تولد هر دو: سال 1348 شهر زرقان

شهادت هر دو : نهم ديماه 1365 شلمچه – عمليات كربلاي 5

شهيد عبدالرضا زارعي (سعيد) در دو سالگي پدرش را از دست داد و پس از آن به همراه دو برادر بزرگترش كه زير دهسال داشتند و خواهر كوچكش كه چند ماهه بود تحت سرپرستي مادرشان قرار گرفتند و تنها راه امرار معاش و درآمد آنها سه دانگ ميني بوسي بود كه پدرش روي آن كار مي‌كرد. به اين طريق بچه‌ها در سايه فداكاري و مناعت طبع مادر رشد كردند و به مدرسه رفتند و وارد عرصه زندگي شدند.

در اين دوران سخت و جانكاه، مادر تمام سختي‌ها را به جان خريد تا بچه‌ها راحتتر زندگي كنند و گرد محروميت به چهره‌شان ننشيند. سعيد در چنين وضعيتي و در يك جوّ كاملاً مذهبي رشد كرد و از همان ابتدا با مسجد انس گرفت. سعید در انقلاب اسلامي نُه ساله بود و در حد خود در فعاليتهاي انقلابي حضور داشت.

سعيد در طول زندگي با خانواده پدري و مادري ارتباطي عاطفي و تنگاتنگ داشت و بيشتر از همه با كوچكترين پسر عمويش شهيد غلامرضا زارعي كه همسن و سال او بود (و او هم پدرش را در كودكي از دست داده بود) ارتباط داشت. پس از شهادت پسر عموي ديگرش شهيد سعيد زارعي (برادر غلامرضا) در سال 1361 با غلامرضا تصميم به ادامه راه او مي‌گيرند ولي از آنجا كه كم سن و سال بودند براي جبهه پذيرفته نمي‌شوند اما به عضويت گروه مقاومت شهيد بهشتي مسجد امام سجاد (ع) زرقان در مي‌آيند و تداوم راه شهدا را از طريق فعاليت در گروه مقاومت دنبال مي‌كنند.

مادر سعيد درباره جبهه رفتن او مي‌گويد: بعد از شروع جنگ و شهادت پسر عمويش، هر روز براي رفتن به جبهه از من التماس مي‌كرد و من قبول نمي‌كردم و گاهي نيز عصباني مي‌شدم، نه فقط خودش بلكه ديگران را هم واسطه قرار مي‌داد تا من با جبهه رفتن او موافقت کنم. اگر مي‌گفتم تو هنوز كوچكي مي‌گفت: قاسم هم در كربلا همسن من بود، اگر مي‌گفتم تو را به سختي بزرگ كرده‌ام مي‌گفت: همه رزمندگان به سختي بزرگ شده‌اند و خون من رنگين‌تر از آنها نيست، اگر مي‌گفتم برادرت در جبهه است مي‌گفت او بجاي خودش من هم به جاي خودم، اگر مي‌گفتم تو تكليف نداري مي‌گفت: امام تنهاست و همه جهان عليه او هستند و همه ما تكليف داريم به نداي او لبيك بگوئيم. خلاصه هر روز يك بحث جديد پيش مي‌كشيد و من هرچه مي‌گفتم او يك جواب قاطع داشت. من هم به حرفهاي او ايمان داشتم و راضي به رضاي خدا بودم و مي‌دانستم كه راه امام و رزمندگان اسلام حق است و مرگ و زندگي دست خداست و شهادت بهترين مرگ است ولي واقعاً نمي‌توانستم به او اجازه بدهم اما مي‌دانستم كه بالاخره يك روز در برابر آن همه التماس و خواهش بايد تسليم شوم و اجازه بدهم و نهايتاً همينطور هم شد و به او اجازه دادم و با غلامرضا كه او هم همين وضعيت در خانواده‌شان داشت به جبهه رفتند...

شهيدان سعيد زارعي و غلامرضا زارعي كه پسرعمو و صميمي‌ترين دوست يكديگر بودند داراي عشق و علاقه‌هاي مشترك بودند و آنقدر تشابه رفتاري و عقيدتي و معنوي داشتند كه گويا يك روح در دو بدن بودند. اگرچه هنوز به سن تكليف شرعي نرسيده بودند ولي به احكام دين مبين اسلام پايبندي و تقيد كامل داشتند، نماز و روزه‌هايشان ترك نمي‌شد، نه فقط به واجبات بلكه به دستورات مستحب هم عمل مي‌كردند و از مكروهات دوري مي‌جستند. هميشه سعي داشتند نمازشان را سر وقت و در مسجد به جماعت بخوانند، در كنار درس و تحصيل، بيشترين فعاليت در گروه مقاومت و نماز جمعه و برگزاري برنامه‌هاي مذهبي داشتند و اين خودسازي را ادامه دادن راه شهدا مي‌دانستند، هر دو با شهدا (و مخصوصاً با شهيد سعيد زارعي) حشر و نشر و ارتباط داشتند. عشق به امام و كربلا و شهادت و رزمندگان وجودشان را چنان پر كرده بود كه هركس در اولين برخورد با آنها به محتواي دلشان پي مي‌بُرد. بزرگترين آرزويشان شهادت بود و هر دو مشتاقانه در آتش اين عشق الهي مي سوختند...

نهايتاً با هم به جبهه رفتند و به عضويت گردان فجر لشكر المهدي در آمدند و پس از چند بار حضور در جبهه در عمليات كربلاي 5 در شلمچه با هم به شهادت رسيدند و در گلزار شهداي زرقان در جوار حرم سيد شهيد سيد عمادالدين نسيمي در كنار هم آرميدند و به بزرگترين آرزوي زندگي‌شان نائل شدند. روحشان شاد و يادشان گرامي

والسلام - ارادتمند و ملتمس دعا - محمد حسین صادقی

+ نوشته شده در  جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ساعت 21:39  توسط محمد حسین صادقی  |